آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

فعالیت های مهد آرادی

تقریبا سه ماه پیش که کلاس آرادی تو مهد عوض شد و از کلاس خاله زیبا اومدن کلاس زهرا جون تمامی فعالیت ها و نقاشی هاشون رو لای کلییر بوک گذاشتن و تحویل ما دادن و ما هم بردیم خونه دو توی بایگانی گذاشتیم. دیشب یه دفعه به ذهنم رسید که از همشون عکس بگیرم و بذار توی وبلاگش تا اگه یه موقعی اتفاقی برای اونا افتاد حداقل یه نسخه از اولین نقاشی ها و رنگ آمیزی هاش داشته باشه. همه ی این هنرها هم از 27 فروردین تا 15 مهر 1396 هست. ادامه ی مطلب لطفاً ...
27 آذر 1396

روزمرگی های ما

آرادی من این روزا حسابی با مهد مشغوله و کلی حال میکنه تو مهدکودک و تا جایی که وقتی بهش پیشنهاد میدم که آراد امروز مهد نریم میگه: مامان من دوستام منتظرم هستن باید برم پیششون. تو این تابستون هم چند تا اردوی حسابی رفتن از پارک ولنجک و تئاتر و پارک ژوراسیک و .... در کل همش خدا رو شکر داره بهش خوش میگذره. آهان راستی بعد از مدت های طولانی که تصمیم داشتیم آرادی رو ببریم کلاس مشاعره پیش آزیتا جون بالاخره یکشنبه 12 شهریور موفق شدیم و اولین جلسه ی کلاسش شروع شد بماند که آراد چه ها نکرد ولی در کل خوب بود و آزیتا جون هم امیدوار بود به پسرمون. شعر گفتم غم تو دارم رو دوبیت اولش رو تمرین کردیم و یک تک بیت هم به صورت مجزا و به برنا...
15 شهريور 1396

سفر یک روزه به فیلبند 20 مرداد 96

وسطای هفته ی قبل بود  که یه بار به ذهنم رسید که سری به فیلبند بزنیم و از دیدن مناظرش لذت ببریم و هرچند هی شل کن و سفت کن دراوردیم برای رفتن. پیشنهاد اینجانب این بود که پنجشنبه بریم ولی شوهر جان میگفتن که شب اونجا هوا سرده و آرادی سردش میشه. سخن کوتاه که با تمامی کش و قوس ها جمعه صبح ساعت حدودای 4 بود که از خونه راه افتادیم آهان راستی شب قبلش هم از اونجایی که به آرادی قول داده بودم که به همراه دخترعمه ها به پارک میریم در پارک قائم به سر بردیم و اونجا هم گل پسری من کلی بازی کرد از فوتبال و والیبال و وسطی و خلاصه اینکه کلی لذت میبرد و من هم کلی کیف میکردم. بعد از بازی ها با توپ هم یه دوره دوچرخه سواری با بچه ها داشت و بعد هم بنا شد ببری...
21 مرداد 1396

دوشنبه 9 مرداد 96 و آب بازی در مهد

دوشنبه ی هفته ای که گذشت قرار بود در حیاط مهد بچه ها جشن آب بازی داشته باشن و طبق نامه ای که روی در مهد بود بنا شده بود تا اسباب و وسایلی که مورد نیازشون هست رو بیارم. اون روز بععد از رفتم از سرکار به خونه شروع کردیم به جمع آوری چیزای لازم و نمیدونم چی شد که قسمتن نشد تفنگ آب پاش رو بردارم و وقتی صبح رفتیم اداره دیدم ای داد بی داد که بیشتر بچه ها تفنگ آب پاش آوردن و خلاصه که خیلی حالم گرفته شد. وقتی آرادی رو تحویل دادم مهد به مربیش سپردم که آراد تفنگ نداره حواسش بهش باشه ولی دل تو دل بچم نبود چون همه دستشوم یه تفنگ بود به جز آرادی منو آویسا. سخن کوتاه که به آرادی قول دادم که برات تا قبل از آب بازی تفنگ میخرم و میارم. ساعت 8:10 بود که اومد...
15 مرداد 1396

تابستان خود را چگونه گذرانده اید؟؟؟؟

امسال هم مثل سالهای قبل دو هفته تعطیلات دانشگاهی داشتیم و از 24 تیر شروع شد و تا 7 مرداد ادامه داشت و اما اینکه تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید را بگویم که 24 تیر پنجشنبه ساعت 2 بود که از خونه راه افتادیم به همراه پدر و مادر عزیزتر از جان و تقریبا ترافیک سبکی تا کمالشهر داشتیم و مثل همیشه از اون به بعد خوب بود و با آرادی حسابی تو ماشین مشغول بودیم و شوق و هیجان زیادی که برای رفتن به شمال داشت و هر چند دقیقه یک بار میپرسید مامان یه کوچولو دیگه مونده برسیم و توضیحات اینجانب که نه هنوز خیلی مونده . اون شب ساعت 10 بود که رسیدیم و هوا خیلی خنک بود و بعد ا ز خوردن شام و بازی کردن آرادی ساعت 1 شب بود که خاموشی زدیم هرچند که آراد باز هم رضایت ن...
7 مرداد 1396

اولین اردوی آرادی

و اما دیروز 18/04/96 پسرم اولین بار اردوی خارج از محیط دانشگاه رو تجربه کرد. چهارشنبه وقتی رفتم تحویلش بگیرم دیدم روی در مهد اطلاعیه زدن که یکشنبه میریم تئاتر و شرایط ثبت نام و اینجور چیزا. زیاد بهش توجه نکردم چون نمیخواستم آراد رو بفرستم . شنبه وقتی اومدم اداره مریم گفت من رهام رو میفرستم و خاله زیبا جون هم گفت همه ی بچه های کلاس میرن و خلاصه که من زنگ زدم به همسر جان و بهش جریان رو توضیح دادم و ایشون هم موافقت کردن. یکشنبه صبح ساعت 8:30 از مهد راهی کانون پرورش فکری شدن برای دیدن تئاتر فیل و پرنده بماند که چقدر تو دلم هول و ولا بود و از شدت استرس معده درد گرفته بودم. به خاله زیبا کلی سپردم که حواسش باشه پسرم شیطونه و یه دفعه میره پی بازی...
19 تير 1396

این روزا

و اما در احوالات ماه رمضان که دیگر یک روز باقی مانده تا تمام شود بنویسم که خدا را سپاس که دست و پا شکسته روزه هایمان را گرفتیم البته به جز یک هفته آخر که قسمت نبود و از ضعف و بی حالی و درد معده به خود می پیچیم. در این ماه به برکت ماه رمضان زیاد میهمانی رفتیم والبته هفته ی دوم هم نوبت افطاری ما بود و آرادی حسابی بازی کرد و لذت برد تا جایی که هنوزم که هنوز از ما میپرسد مامان میشه دوستانمان  را دعوت کنی تا بازهم بیایند و بازی نماییم و صد البته از حال و روز مادر بینوا بعد از افطار خبر ندارد که چه برسرمان آمد تا خرابه های بعد از بازی با دوستانشان را جمع کنیم. و از مهد کودک رفتن پسری که عادت نموده اند و اگر یک روزی قرار باشد نیایم...
3 تير 1396

سفر به اصفهان و شهرکرد

پنجشنبه 28 اردیبهشت 96 به همراه همسر عزیز و آرادی استارت سفر را زدیم و ساعت ده بود که من و آرادی از خانه حرکت نمودیم و کمی جلوتر هم همسر مهربان را سوار کردیم و اینطور بود که مسافرت چند روزه ما شروع شد. اول  از کاشان شروع نمودیم و بعد هم سری به ابیانه زدیم و بعد هم اصفهان و شهر کرد خدا را سپاس سفر خوبی بود و به جز نق نق کردنای آرادی و خستگی هایش و .... همه چیز عالی بود. ابتدا گشتی در حمام فین کاشان زدیم تا پسرمان به دیدن این اثر تاریخی بپردازد هرچند که تنها کاری که نکرد این بود و پس از آن هم در پارک جنگلی کاشان اسکان گزیدیم و آراد تا میتوانست با بچه ها بازی کرد و شکمی سیر دوید و ....  بعد از اینکه کمی هوا خنک تر...
7 خرداد 1396

روزمرگی ها

روزهایمان به شتاب می گذرد و تقریبا سه هفته ای میشود که آراد خان وارد مهد کودک شده و خدا رو سپاس به محیط عادت کرده و تنها مشکلمان این است که صبح ها با گریه وارد مهد میشود و من ا زاسترس و عذاب وجدان تا ساعت 2 به خود میپیچم. از ساعت 2 بگویم که وقتی به دنبالش میرویم تا عزیمت کنیم به سوی منزل آراد خان از همه چیز راضی ست و دوست دارد زمان بیشتری را در مهد سپری نماید. و اما در این چند مدتی که نبودیم پایان یکی از هفته ها سری به منزل پسرعموی اینجانب در کرج زدیم و بازدید ی از آنها نمودیم و در میان آرادی حسابی و تا دلتان بخواهد با علی اصغر بازی نمود و اینقدر که وقتی سوار ماشین شدیم خوابش برد. با علی اصغر لحظه ای در جنگ بود و لحظه ای هم در صل...
17 ارديبهشت 1396